شخصیت سوخته...خاطرات زندگی یک انسان





الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: شخصیت سوخته...نوزدهمین برگ



اولین قرار از جلوی سینما قدس ولیعصر شروع شد...ساعت چهار یه روز سه شنبه...یادمه بانداژ آبی رنگی رو دستم داشتم که نازنین رو خیلی حساس کرده بود روی دستم...این بود که باندو باز کردم و انداختم توی یه جوب همون دور و طرفا...قرار بود ساعت هفت خودمو به ادریس برسونم و بریم تمرین...این بود که بودنم با نازنین زیاد طولانی نمی شد...از خودش گفت...از دوستایی که داشته...جاهایی که رفته...چیزایی که دوست داره و از این خزه عبلات...مدام می گفت نازی یعنی کسی که ناز داره و پسر هم آفریده سشده برا ناز کشیدن نازی...یه جورایی داشت تو اولین قرار دلمو میزد و داشتم فکرامو می کردم که این دندون لقو برا همیشه بکشم بندازم دور...اما یه چیزای مجهولی لای حرفای مغرورانه و گاهی اوقات بچه گانه اش بود که خیلی کشف کردنشون برام جالب بود...اصلا برام مهم نبود که دارم با کی راه میرم و چرا...مهم این بود که دارم راه میرم و راه رفتن رو یاد گرفتم و همین خوشحالم می کرد...این قدر خوشحال که عکس العملای تند و سریع قر و قاطی کارام شده بود!!!لحن صداش خیلی دلنشین بود و من فقط همین لحنه رو می گرفتم و به حرفایی که میزد زیاد توجه نمی کردم...شاید تنها حرفی که توجهم رو جلب کرد این بود که گفت تا حالا فقط یه بار اونم به مدت سه سال با یه پسر به اسم مازیار که هشت سال بزرگتر ازش بوده دوست بوده و الانم رابطه اش حدودا یکساله که با اون پسره کاته کاته و هیچ ربطی هم به موضوع ما نداره و رفاقتش با مازیرا کاملا احمقانه بوده و الان داره با دید باز قدم به این رابطه میذاره...آمار و ارقام و سن و سالایی که میداد یه جاهایی با هم نمی خوند و معلوم بود که یه چیزی این وسط لنگ میزنه...خیلی به روش نمی آوردم...چون تصورم این بود که دروغ گفتنش شاید فقط برا این باشه که بچه ست یا شاید می خواد دل منو بدست بیاره و حرفی نزنه که من بپیچم به بازی...یه هفته ای با همین قرارای یه روز درمیون دو ساعته و همین حرفای چرند گذشت و نازنین دائما از گریه کردنای بی دلیلش تو نیمه شبا برام حرف میزد...یهو میزد به سرشو ساعت سه نصفه شب دلش هوای حرف زدن می کرد و زنگ میزد و می گفت فقط به عشق تو!!!اکثر مواقع که باهاش تماس می گرفتم یا جواب نمیداد یا تلفنش اشغال بود و یا به یه بهونه ای فورا منو میپیچوند و خودش زنگ میزد...فکر می کردم دلیلش اینه که شاید جلو باباش مشکل داره برا حرف زدن...اما تازگیا که فهمیده بودم باباش ده و یازده شب تازه برمیگرده خونه خیلی دلیل قانع کننده ای برای این کاراش پیش خودم نداشتم...هر بار خواستم باهاش کات کنم یا دل صاحاب مردم نمیذاشت و یا ببخشیدا و التماسای نازنین...البته دختره خیلی مغروری بود و معذرت خواهیاش همیشه غیر مستقیم بود...یه روز سه شنبه بود...هیچ برنامه ای واسه شب نداشتیم و داشتیم با ادریس و بچه ها تمرین می کردیم که ادریس یه تنفس به گروه داد...رفتم تو خیابونو با موبایل زنگ زدم خونه نازنین اینا...داشت حرف میزد که جیغ کشید و گوشیو قطع کرد...جرات نکردم دوباره زنگ بزنم...حدودا پنج دقیقه بعدش زنگ زد و به من گفت که یه روز از خونه دوستش با من تماس گرفته...از همین راهم شماره من افتاده دست دوستش...حالا یه مدتیه که مازیار وقتی کم محلیای نازنین رو دیده مزاحم دوستش شده...دوستش هم برای اینکه این گره ی کور رو باز کنه شماره منو داده به مازیارو گفته که همه چیز زیره سر مسیحه!!!حالا از من می خواد چی کار کنم؟؟؟شماره های غریبه که قریب به یقین مازیار و دوستان اراذلشون هستن رو یه مدتی جواب ندم...چرا؟؟؟چون شخصیت من خیلی برتر و بالاتر از حرف زدن با این آدماست...چه داستان مسخره ای...نود و هفت تا میسدکال اونم تو مدت دو ساعت و اونم از یه شماره موبایل...درسته...خودش بود...شماره موبایل مازیار...داستان نازنین رو باور نکردم...ولی هر چی فکر کردم هم نتونستم بفهمم که مازیار شماره منو از کجا آورده؟؟؟تازگیا احساس مس کردم که دارم یه جورایی به نازنین عادت می کنم...اما این دردسراش خیلی برام گرون تموم می شد...جرات جواب دادن و شنیدن حرفای مازیار رو نداشتم...خیلی زنگ میزد...از هر شماره ای که فکرش رو بکنی...اما معلوم نبود که چی کار داره...اگه نازنین رو می خواد و من سد راهم؛ که الان دو هفته است من با نازنین بیرون نرفتم و خیلی هم پیگیرش نبودم...ولی اون دو هفته است که هر دقیقه داره زنگ میزنه...یعنی عاشقه؟؟؟اونم این قدر سینه چاک...خوش به حال نازنین...تصمیمم رو گرفتم...رو دلم پا میذارم و نازنین و رابطه با دختر و عشق و عاشقی و دوست داشتنو همه این حرفا رو یه باره میذارم کنار...مطمئن بودم که می تونم و همین کار رو هم کردم...گوشیم رو خاموش کردم یه سه-چهار روزی نفس کشیدم...تا اینکه پنج شنبه بود که نازنین باهام تماس گرفت و تو میدون خراسون باهام قرار گذاشت...ساعت پنج...البته صداش رو پیغام گیر بود و مستقیم به من نگفته بود و نمیدونم چطوری مطمئن بود که من میرم...خودمو مرتب کردم رفتم همونجایی که گفته بود...با موبایل بهم زنگ زد و گفت که نرم پیشش چون همسایشون اتفاقی تو اینجا داره خرید می کنه و برم جلوی فلان خیابون...رفتم...اومد جلو سلام کرد و سوار ماشین شدیم...گفت داریم میریم سینما...همون دور و برا بود...از ماشین پیاده شدیم و پیاده داشتیم تو یه خیابون باریک می رفتیم...خیابون شلوغی بود...می گفت تهش میخوره به اون سینمایه...عقب تر از من میومد و دائما عقبو نگاه می کرد...دلیلش هم این بود که چون اینجا محل قدیمیشونه همه میشناسنش و می خواد که جلو آشناها تابلو نشه...خاک بر سر خر من کنن که همه رو باور کردم...رسیدیم جلو سینما...رفتم بلیط بخرم که صدام زد و گفت این یاروئه که داره بلیطا رو میگیره دوست صمیمیه بابامه...برانکه خیط نشیم تو برو تو سالون تا منم بعد تو بیام تو...یارو بلیطیه هم یه جوری نیگاه کرد که گفتم حتما با هم فامیلن این دو تا...رفتم تو سالن...فیلم شروع شده بود اما صندلیه کنارم هنوز خالی بود...گوشیه نازنینم خاموش بود...خواستم بیام بیرون...اما همش ترسیدم که شاید الان نازنین بیاد و بد بشه...خیلی استرس شدیدی گرفته بودم...یه حس درونی بهم می گفت که اتفاق خوبی نمی خواد بیفته...این حالت برام تکراری بود...همیشه قبل از اتفاقای بد کلافگی روحم بهم خبر می داد که می خواد یه چیزی بشه...دلم می جوشید...تا اینکه موبایلم زنگ خورد...سریع از جیبم در آوردمشو فکر کردم نازنینه...اما شماره مازیار بود...خدای من...از همه اتفاقایی که امروز پشت هم افتاده بود فهمیدم که این دفعه باید جواب مازیارو بدم...بچه ذیقی...اگه چیز داری پاشو از سینما بیا بیرون تا ببینی خشتکت جیک ثانیه ای چه جوری میاد رو سرت...نازی هم الان پیش منه...تو هم بیا بیرون می خوام ادبت کنم...صدای گریه نازنینم میومد...موندنم تو سینما می تونست قضیه رو از اینی که هست بدتر کنه...گوشی رو قطع کردم و با هزار تا التماس به بوفه دار سینما از در پشتی سالن که قفل بود زدم بیرون...مازیار و دوستش با دو تا موتور جلو در خروج منتظر من بودن و متوجه بیرون اومدن من از اون یکی در نشدن...فوری پریدم اونور خیابونو یه دربست گرفتم...مازیار زنگ زد که دوباره بگه بیا بیرون کارت دارم که یهو صدا دوستشو شنیدم از تو گوشی که گفت اوناهاش...داره سوار همون پیکان قرمزه میشه...خودم زدم به اون راه و مازیار نخواست که من بفهمم داره تعقیبم می کنه...هیچ راهی هم برا فرار نبود...پیدام کرده بودن دیگه...اول خواستم برم سمت محله قدیمیه بابامینا...همونجا که بابام هزارتا گنده لات و نوچه لات می شناخت...اما که چی بشه آخه؟؟؟این بود که به راننده گفتم بره پارک ساعی تا بلکه بتونم لای درخت مرختا از دست این دیوونه ها در برم...تو آینه مازیارو داشتم می دیدم...لاغر و مردنی بود ولی خیلی زرنگ نشون میداد...جوری که با موتورش همه کار می کرد تا ما رو گم نکنه...چند بار تو مسیر به من زنگ زد و نگفت که پشت سرمه...فقط دری بری می گفت که بچه سوسول کجا در میری و این حرفا...گفت بیا تک به تک واسیم ببینیم کی مرد تره...منظورش دعوای تک به تک بود...اما معلوم بود که جاییکه اون میگه حتما یه لشکر لیان شامپو از دوستاش آماده به خدمت پشتش واسادن...امروزم یه گوریل دنبال خودش آورده برا منی که فوتم کنی می خورم زمین...تنش نافرم می خارید...اصلا هم هیچ رقمه کوتاه نمیومد که بی خیال من شه و بره با همون نازی حال کنه...می گفت الان باید نازنین رو ول کنی و در ضمن کتک این مدتت رو هم بخوری...می خواست به قول خودش به من یاد بده که تو زندگیم نباید با دم شیر بازی کنم...تو خیابون وزرا بودیم که دیگه موتورش رو ندیدم...این قدر خوشحال شدم که دیگه آیینه رو چک نکردم...نازی از یه شماره ناشناس تماس گرفت و فقط گریه می کرد و قاطی گریه هاش می پرسید کجایی؟؟؟یه معذرت خواهیه مستقیم هم کرد...گفت می خوام الان بیام پیشت و من دیگه حاضر نبودم قیافه اش رو ببینم...اگه راستش رو گفته بود...اگه حتی همین امروز تو اون خیابون تنگ که هی بر می گشت عقبو نگاه می کرد می گفت که مازیار و دوستش با موتر دنبالمونن...اگه می گفت که بلیط سینماییه دوست باباش نیست و داره میره با مازیار حرف بزنه...حتما یه فکر عاقلانه تر می کردم و نمیذاشتم کار به اینجا بکشه...اما اون با این دروغای احمقانه اش فقط منو انداخته بود تو هچل...چند باری زنگ زد و ریجکتش کردم...رسیدیم پارک ساعی...کرایه رو قبلا حساب کرده بودم و فوری پیاده شدم تا برا محکم کاری و فرار از شر مازیار از وسط پارک برم تو خیابون ولیعصر و ماشین بگیرم برم خونه...این جوری مطمئن بودم که مازیار چون نمیتونه با موتور بیاد تو پارک دیگه نمیتونه تعقیبم کنه...تو حاشیه ورودی به پارک بودمو داشتم می رفتم وارد پارک شم...پشت سرمو نگاه نمی کردم تا اینکه یه وقت جلب توجه نشه...صدای یه موتور اومد...بعدش پشتم سوخت و انگار رو کتفم خیس شد...همین...دو قدمی رفتم که سرم گیج رفت و خوردم زمین...مازیار زد و رفت...خیلی راحت...


روی خط های نسیم/دو قدم راه روم/ بکشم شکل تورا/ و به دستت انگور/ یادم افتاد شبی/ رفته بودیم ته باغ/ تو به من می گفتی / بنویس / چشم شیطان شده کور / من نوشتم برکاج / که پرم از تو و عشق / دوستت خواهم داشت / تا سراشیبی گور / تو به من خندیدی / و به آینده در راه نه چندان هم دور / عشق رادار زدند/سر هر کوچه صبح/باز هم جار زدند : دلتان زنده به گور! دلتان زنده به گور...
شعر از فریبا شش بلوکی عزیز
  



نوشته شده توسط مداد سیاه در روز یکشنبه 3 تیر ماه سال 1386 ساعت 01:05 AM

پیوند | چاپ | نظرات [24]







آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 23928





شناسنامه من:مسیح