شخصیت سوخته...خاطرات زندگی یک انسان




: شخصیت سوخته...بیست و یکمین برگ



دلم نمی خواست گوشی رو جواب بدم...از صدای زجر آور کسی که باعث همه ی زجرهام شده بود حالم به هم می خورد...ریجکتش کردم...بار دوم...بار سوم...و حتی بار صدم...خیلی زنگ زد...گوشی رو خاموش کردم...کار بچه ها که تموم شد رفتم خونه...یه آبی به صورتم زدم و یه قهوه درست کردم که تلفن زد...دیگه داشت رو مخم راه می رفت...گوشیو برداشتم...با عصبانیت گفتم بله؟؟؟نازی بود...صداش گرفته بود...اصرار کرد که منو ببینه...یه صد باری هم گفت بگو که میای...بگو که میای...بگو که میای...قرارمون برا ساعت چهار فردای اون روز با نازی فیکس شد...میدونم که خریت کردم که جواب نازی رو دادم...این که چرا تو اون وضعیت و شرایط به نازی جواب رد نداده بودم برا خودم هم یه علامت سئوال گنده بود...زودتر از من اومده بود سر قرار...جلو از من بپرسید ایستاده بود...هیچ ایده خاصی درباره شخصیتش نداشتم...چشماش از کاسه آویزون شده بودن...رفتم جلو...سلام کرد و دستشو دراز کرد سمتم...سوار ماشین شدیم تا بریم پارکی که من میگم...تو ماشین بود که بهش گفتم فقط یه سئوال:چرا؟؟؟سرشو کرد رو به پنجره ماشین و پشتشو کرد به منو جواب نداد...منم رومو کردم اونور...که دیدم سرش روی شونه هامه و شونه هام خیس شدن...مثه مردا داشت خیلی بی صدا گریه می کرد...تو همون گریه ها گفت ببین هر تصمیمی می خوای بگیری، بگیر...من بابت همه چیز مقصرم و تو هر بلایی سر من بیاری کممه...با پشت انگشت اشاره ام اشکاشو رو صورتش کشیدم و گفتم محکم باش...آدم که واسه این چیزای کوچیک گریه نمیکنه...ته دلم رو که نگاه می کردم...می دیدم علاقه به نازی هنوز توشه و ازش پاک نشده...نمیشد گفت که تو اون مدت کم عاشق نازی شده بودم و الان از روی عشق داشتم می چسبیدم بهش...عشقی وسط نبود...هر چیزی که بود دوست نداشتم که رابطه ام باهاش به هم بخوره...رسیدیم همون پارکی که من پیشنهاد رفتن به اونجا رو داده بودم...یه کافی شاپ کوچیک کنار پارک بود که من از دخترای بیست و چند ساله ی سیگاریش که معنویت خونشون همیشه رو چهارصد بود و دائما کتابای پائلو کوئلیو می خوندن خوشم میومد...یه جور کافی شاپ خصوصی برا یه آدمای خاص بود...سر یه میز دو نفره گرد و تو گوشه ای که هیچ چراغی روشنش نکرده بود و یه پارچه چهار خونه گرد هم رو میز پهن بود نشستیم...رو به روی هم...نازی اون روزحرف زد و حرف زد...همه چیز رو راست گفت...گفت که هم مامان داره و هم بابا و هم خواهر...هیچکدومم از هم طلاق نگرفتن و الانم داره با همه اینا زندگی می کنه...مازیار هم رفیق الانش نیست و کینه ی دعوای اونو مازیار خیلی کهنه  تر از این حرفاست...بعدشم شماره گوشی خواهرشو داد و گفت شاید از این شماره باهات تماس بگیرم...راحت ترم این جوری...عاقلانه اش این بود که من با نازی به هم بزنم...اما من بازم احساسی عمل کردم...روزا می گذشت و تلفنای ما بیشتر از قبل می شد...شبا تا دو و سه با ادریس و بچه ها بودم...دو و سه به بعد پای تلفن با نازی بودم...روزا هم می خوابیدم...این وسطا هم اگر وقتی می موند با نازی می گذشت...انگار همه اون اتفاقای بد فراموشم شده بود و الان نازی شده بود برام یه اسطوره...براش کادو می خریدم...کادو می دادم...زنگ می زدم...شام می دادم...ناهار می دادم...شهر بازی، سفره خونه، فرحزاد...همه جا...همه جا رفتیم...تا اینکه یه مدتی گذشت و من دوباره بی محلیای نازی رو احساس کردم...باهاش قهر کردم شاید اخلاقش عوض شه...اما بازم این خودم بودم که زنگ زدم و آشتی کردم...تو قهر کردنا دوووم نمی آوردم و موضوع این طوری تو ذهنم حلاجی می شد که اتفاق خاصی نیفتاده که بخوام رابطه به این قشنگی رو به خاطرش خراب کنم...اما کم کم تلفنامون به دعوا کشید...قرارا به سگ محلیای نازی و یه دو هفته و خورده ای هم که خیلی بی سابقه بود، ما همدیگه رو ندیده بودیم و قرار نذاشته بودیم...یه سه روزی هم من برا یه مجلس عروسی رفتم شمال و براش کلی سوغاتی از اونجا آوردم...اما هی می پیچوندو نمیومد سر قرار...اولا فکر می کردم که بهونه هاش واقعی هستن...اما دیگه باورم شده بود که یه چیزی این وسطا هست...خلا تنهاییمو با اینترنت رفتن و پارک رفتن و نقاشی کردن و ویلن زدن پر می کردم...چند وقتی بود که به خاطر گیرو گورای نازی تو کارم هم خیلی پیشرفت نمی کردم و همه اش با بچه های گروه اوس می زدم...تا اینکه نمیدونم از کدوم نقطه بود که شروع به وبلاگ نویسی کردم...چنتای اول به هفته نکشید که حذفشون کردم...یه مدتی هم رو کاغذ نوشتم...اما بازم برگشتم به وبلاگ نوشتن و شروع کردم...بیست و پنج روز بود که نازی رو ندیده بودم و حساب روزاش از دستم بیرون نمی رفت...چنتایی از مجلسای شبهام رو هم به خاطر اعصاب خوردیام بهونه آوردم و نرفتم...مطمئن بودم که ادریس هم با این بی برنامگیه من کنار نمیاد و یه روزی صداش در میاد...اما دیگه هیچ چیز برام مهم نبود...دلم برا پری خیلی تنگ شده بود...خیلی...کمبود یه خاله مهربون، که همه کس و کار آدم باشه اینجا معلوم شده بود...کثافتی که خاله پری شاید به خاطر اون خودش رو از بین برده بود، حالا گریبان گیر خودم شده بود...مصرف سیگارم به روزی سه تا پاکت کشیده بود و سقف اتاقم دود زده شده بود...جالب بود که تو این مدت هیچ دوستی هم نتونستم پیدا کنم...یا با همون دوستای قدیمیم رابطه برقرار کنم...حوصله هیچ کس و هیچ چیزو نداشتم...روزی یه بار به نازی زنگ می زدم و اونم با دعوا تموم می شد...هر روز خودمو آماده می کردم و کارم شده بود پیش بینی موضوعی که امروز قراره به خاطرش دعوا کنیم...اونم ناز می کرد و ناز و ناز...بعضی وقتا می گفت می خوام فکر کنم و یه دو سه روزی زنگ نزن...اما من به یه روزم نمی کشید که زنگ می زدم...عملا از تموم کردن با نازی عاجز بودم...جالب اینجا بود که تو تمام این مدت هیچ احساس عشقولانه ای نسبت بهش نداشتم...دوست داشتم سر به تنش نباشه اما نمی تونستم که بهش تلفن نزنم...برا خودم هم تعجب آور بود...وقتی هم که همه چیز عادی می شد...بازم یه چیز غیر عادی وجود داشت و اونم عادی بودن همه چیز بود...تو این مدت وبلاگ تهوع رو می نوشتم تو وردپرس...روزی چند بار آپ می کردمو مثه آدمای اسکل تمام زندگینامه ام رو هم تو پروفایلش نوشته بودم...نمی دونستم اینجا یه دنیای مجازیه و باید شخصیت مجازی داشت و اینی که اینجا هستی می تونی تو واقعیت نباشی...سی و پنج روز می شد که نازی باهام قرار نذاشته بود...حالا دیگه کم کم به خودم هم ثابت شده بود که باید با نبودن نازی کنار اومد...یه شب تو نت بودم که یهو زد به سرم که یه وبلاگی رو خوندم که سرگذشت یه دختری بود که اون موقع که اون وبلاگو می نوشت سی و هفت سالش بود...از عشقی می نوشت که هنوز بعد از هیجده سال هنوز براش کهنه نشده بود...اسمش رزا بود...با خوندن وبلاگش بی اختیار یاد کمانه و پری افتادم...زد به سرم که شاید کمان هم یه وبلاگ داشته باشه...شاید یه جایی بنویسه...سریع رفتم و اسمشو زدم تو سرچ گوگل...اول به فارسی نوشتم...چیزی پیدا نکرد...به انگلیسی نوشتم...یه چند هزار تایی اومد...دو سه تاشونو باز کردم...دیدم هیچ ربطی به موضوع ندارن...فهمیدم که بی فایده است...پنجره اش رو بستم و رفتم خوابیدم...تو جام بودم که وول وولک افتاد به جونم که برم یه ده بیست تایی لا اقل از اون سایتارو باز کنم شاید یه چیزی توشون باشه...همینم شد...دوباره بلند شدمو بیدار باش زدم و رفتم تو اینترنت...همون سرچ قبلی رو باز کردم و رفتم تو صفحه های دوم و سومش...یه لینکی که توش کامل اسم کمان رو نوشته بود خورد به چشمم...سریع روش کلیک کردم...یه سایت خیلی بزرگ بود...پر بود از متنای انگلیسی که خوب من هیچی ازشون سر در نمی آوردم...دست و پا شکسته یه چیزایی خوندم و یه عکس ریز پایین صفحه بود که یه هفت-هشت نفری توش وایساده بودن و دو تا خانوم که یکیشون فوق العاده آشنا بود...خوب نگاه کردم دیدم شبیه کمانه اما بهش نمی خورد که اون باشه...پاشدم سریع آلبومارو آوردم و آخرین عکسای کمان رو آوردم بیرون...هی اینو نگاه کردم و اونو نگاه کردم...باورم نمیشد...ضربان قلبم رفته بود رو صد و بیست تا پرمینت...فشار خون این قدر بالا بود که صدای خون رو تو رگام حی می کردم...صورتم سرخ سرخ شده بود و لبام آتیش گرفته بودن...خودم هم خیس عرق شده بودم...باورم نمی شد اونی رو که دارم تو عکس این سایته می بینم خود کمانه...بله...درست بود...خود کمان بود...آبجی کمان خودم بود...کمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان بود...کمان...!!! 


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام.ممنون از همه دوستایی که به من سر می زنن.شرمنده ی همتونم.یه سئوال ازتون داشتم که نظرتون برام خیلی مهمه.می خوام یه سری پست روزانه بنویسم.می خوام ببینم که تو همین وبلاگ بنویسم بهتره یا تو ازت متنفرم.اگه اونا رو اینجا بنویسم شخصیت سوخته رو هم همزمان ادامه میدم.خواهشا نظرتونو بگید.راستی یه مسافرت کاری در پیش دارم.که یه یک ماهی نیستم.البته از اونجا سعی می کنم نت بیام و پستای بعدی همه پیش نویس و آماده است.فقط اگه با فونتای انگلیسی و دیر به دیر جواب کامنتارو دادم ببخشید.بیست و هشتم مرداد برمیگردم.از بیست و هشت تیر میرم.تو این یه ماه آپ می کنم.اما معذرت خواهی کم و کاستی ها رو قبلا می کنم.بای!

روز نوشته هامو تو این آدرس بخونید: http://tahavoe.blogsky.com/



نوشته شده توسط مداد سیاه در روز سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386 ساعت 00:37 AM

پیوند | چاپ | نظرات [34]







آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 23215





شناسنامه من:مسیح