شخصیت سوخته...خاطرات زندگی یک انسان





افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
: شخصیت سوخته...بیست و هشتمین برگ



هوا گرم شده بود برام...به محض اینکه تونستم از اون مخمصه بیام بیرون، از خونه زدم بیرون و راه افتادم تو خیابونا...چشام قرمز بود و قیافه ام کلاْ تابلو شده بود...پاهامو به زور می کشیدم...خیلی کش و قوس میومدم تا بتونم خودمو ببرم...نزدیکای خونه بودم...ساعتم حدودای نُه شب بود...شایدم یه کم زودتر...دنبال یه فست فود می گشتم تا غذایی چیزی بخرم برم خونه که یه چیزی مثه هندوانه ای که بخوره تو سر آدم و گرومپی صدا بده خورد تو سرم و بدون اینکه فرصت فهمیدن اینکه این چی بوده و دارن چی کار می کنن دیدم افتادم تو ماشین نیروی انتظامی...شاید بدترین شب عمرم بود...خیلی دلم میلرزه وقتی بهش فکر می کنم...دوست هم ندارم توضیح بدم...نوشتن ازش واقعاْ برام مهلکه...به لطف خدا نیمه های شب بود که ولمون کردن ولی این قدر کلاغ پر رفته بودم که ماهیچه های بدنم داشت پاره می شد...خودشونم فهمیده بودن که اشتباهی گرفتنم ولی نمی خواستن سه شه...هر کی یه چیزی می گفت...خلاصه که تو مسیر رفتم دم یه مسجد و به زور آبسردکن بود که تونستم چشامو باز نگه دارم...اوه اوه...انگار کوه جا به جا کرده بودم...سرم درد شدیدی می کرد و بدنم داشت دیگه یواش یواش از دست می رفت...تا صبح نخوابیدم...افسوس می خوردم به اینکه چه خریتی کردم...حالم از همشون به هم می خورد...مخصوصا پارمیدا...شمارمو داشت و هی زنگ می زد...تو کلانتری گوشیمو ازم گرفته بودنو خاموش بود...یه چند تایی اس ام اس لاو فرستاده بود...تا حالا نشده بود که در وضعیت استیصال باشم و از یه دخترم این قدر حالم به هم بخوره...چشمام بد جوری خمار بود...شانسی که آورده بودم این بود که تو کلانتری زیاد تابلو بازی در نیاوردم و متوجه موضوع نشده بودن...تا صبح چند باری بالا آوردم...سعی کردم هر چی خوردمو برگردونم...ولی بازم سنگینیشو تو معده ام احساس می کردم...سیگار می کشیدم و سیگار و سیگار...آروم تر می شدم این جوری...تجربه ی مصرف مخدر رو هیچ وقت قبل از اون نداشتم...ولی از نزدیک حسش کرده بودم و با درد بی درمونی که پری گرفته بود بزرگ شده بودم و می دونستم که این کوفتی چه بلایی می تونه سر آدما بیاره...اه..بازم صدای جیغ...تا صبح فقط قهوه خوردمو سیگار کشیدمو چایی...دیگه کاملاً پریده بود...چند روزی موندم تو خونه و از خونه بیرون نزدم...می نشستم و به نوشته هامو کارای عقب افتاده ام رسیدگی می کردم...تا اینکه از طرف ویدا دعوت شدم با یه اکیپ کوهنورد برا جمعه بریم کوه...ویدا می گفت گروه اکتیوین و کلا تو روحیه آدم تاثیر می سازه...هیچ مسیر خودسازی نبود که بهم پیشنهاد بشه و امتحانش نکنم...کوه رفتن رو از بچگی دوست داشتم...جمعه ی بدی نبود...بچه ها هم خیلی هم جوش و خون گرم بودن...خیلی احساس سبکی کردم...بعدشم کلی خسته شدم و وقتی رسیدم خونه دیگه راحت خوابیدم...تو پسرایی که با اکیپ بودن یه پسری بود که اسمش شاهین بود و مو و ریش خیلی بلندی داشت و سه تار می زد و معلوم بود مسیر رسیدنش به این گروه از طریق ویدا بوده...کلی با من حال کرد ولی من زیاد ازش خوشم نمیومد...آخه دماغش همیشه موقع نفس کشیدن صدا میداد و حرص منو در می آورد!!!ولی اون خودش چسبیده بود و همش رابطه رو گسترش میداد...چند باری هم باهاش رفتم پیش ویدا...آخه دوست شاهین که اسمش هدیه بود تو آموزشگاه ویدا اینا بود و اینجوریا بود که شاهین آویزوون بود دیگه...آخه هدیه ویلن می زد...هدیه هم میومد کوه و من هر جوری از چنگ این دو نفر در می رفتم بازم جمعه ها همراه می شدیم و این دیگه اجباری بود...هدیه دختر خوبی بود و کلا از شاهین تو دل بروتر بود...ولی از قیافه اش و رفتارش معلوم بود که یه جای کار لنگ می زنه...هر دفعه هم که با شاهین دعواش میشد، من می شدم فردین فیلمو میرفتم جلو برا مراسم آشتی کنون...تا کار رسید به جایی که هدیه به این نتیجه رسید که شاهین براش غیر قابل تحمله...با سیریش بازیای شاهین پیگیر ماجرا شدم و بالاخره فهمیدم که بععععله...هدیه خانوم، خانوم مطلقه ایه که یه چند سالی هم از شاهین بالاتره و یه نی نی کوچولو هم داره...شاهین با فهمیدن ماجرا اول خواست تلافی کنه ولی دید که ممکنه قضیه بیخ پیدا  کنه و پاشو قشنگ کشید کنار...میسکالای هدیه رو گوشیم تکراری شده بودن تا اینکه یه روز جوابشو دادم و گفت که میدونه آمارشو از ابی ذیقی به قول خودش گرفتم و خواست که یه سر برم پیشش تا بهه قول خودش خورده حسابایی که با شاهین داره رو از طریق من صاف کنه...شاهین اصرار کرد و گفت خودم هواتو دارم...منم خر شدمو رفتم...کار خاصی نداشت...فقط یه پاکت نامه داد و گفت بده به شاهین...از فرم لباس پوشیدن و قیافه ی تابلو و بچه ی وسط اتاق افتاده اش دیگه معلوم بود که چی کاره ست و دلم برا بدبختیش خیلی سوخت...بعضی موقع ها آدما با بلند پروازیاشون خودشون بدبخت میکنن...هدیه مثه بچه دبستانیا، یا بهتر بگم راهنمایییا برداشته بود برا شاهین نامه نوشته بود...از در اومدم بیرون و هوس فضولیه خوندن متن نامه داشت می زد به سرم که وووووو...یه موتوری اومد جلوم...از موتوریا می ترسیدم...آخه هر خلافی که می شد، موتوریا پایه ثابتش بودن...خیلی نگذشت که از طرف اون دو تا لات بی سر و پای موتور سوار تهدید شدم که دیگه اینورا آفتابی نشم و به هدیه هم کاری نداشته باشم...جالب بود...ترسیده بودم...اندازه ای که جرات اینکه بپرسم چیه و چرا و اینا کین رو نداشتم...نامه رو دادم به شاهین و هیچی از ماجرای اون روز بهش نگفتم...شاهین آویزون شده بود و اومد خونه پیش من...نوشته های هدیه اعصابش رو خورد می کرد...سرش درد گرفته بود...پا شد دست کرد تو جیبش و یه کیسه کوچولوی گوله شده در آورد و رفت سمت گاز...با لقد زدم تو کمرشو گفتم اینجا جای این کثافت کاریا نیست...زورم بهش نرسید...اما نمیدونم چه جوری متقاعد شدم که دوای درد خودم هم همونه...شاید علت اولش زبون چرب شاهین بود...ولی علت بزرگترش خریت خودم بود...می دونستم که کاری که دارم می کنم فوق العاده خطا و اشتباهه...از آخر و عاقبتش هم خبر داشتم...ولی آتیشی که میدونستم جیزرو بازم بهش دست زدم...این دیگه اولین مصرفم نبود...خودم هم فهمیده بودم که اگر برای آزمایش بود همون یه بار کافی بود...ولی...نمیدونم...شاید اولین اشتباه بزرگ زندگیم رو همین جا کردم...دلم تنگ همه ی کسایی بود که دوستشون داشتم و اعصابم داغون از روزایی که از دستشون دادم...برنامه ام برای آینده مبهم بود و هدفم نا مشخص...اما مگه اینا میشه توجیه برای اعتیاد؟؟؟دیگه این جوری باید تنها میموندم...
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

 



نوشته شده توسط مداد سیاه در روز پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386 ساعت 7:23 PM

پیوند | چاپ | نظرات [25]







آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 23206





شناسنامه من:مسیح