شخصیت سوخته...هفتمین برگ

بیمارتون یه سکته ی مغزی همراه با یه سکته ی قلبی کرده...البته سکته ی مغزی رو موفقیت آمیز رد کرده اما سکته ی قلبیش شدید بوده و حدود هشتاد درصد قلبش از کار افتاده...دیابتش هم باعث شده که بیناییش رو کامل از دست بده...از دست ما کاری بر نمیاد...فقط میشه دعا کرد...این آخرین جمله هایی بود که از دکتر شنیدم...باورم نمی شد که این حرفا رو داره درباره مامان میزنه...همش داشتم فکر می کردم که داره با یه نفر دیگه یا درباره یه مریض دیگه صحبت می کنه...هر کدوم از این حرفا مثه ÷تکی بود که تو سر آدم فرو می رفت و منو تو زمین فرو می برد...هیچ چیز رو ندیدم...چشمام دیگه جایی رو ندید...یادمه وقتی چشامو باز کردم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم...دهنم قفل شده بود...می خواستم حرف بزنم...اما واقعاً دهنم بسته بود و هیچ حرفی از دهنم در نمی اومد...باورش سخت که نه غیر ممکن بود...اصلاً قدرت تصورش رو هم نداشتم...تو چشمای کمان هم نمی تونستم نگاه کنم...حرفای سنگینی بود...بی خود نبود که دکتر اصرار می کرد پدری، برادری، بزرگتری چیزی خبر کنیم...بزرگتر که نداشتیم...پدرمون هم که مثلا رفته بود مسافرت اروپا...دسترسی بهش نداشتیم...هر جارو که نگاه می کردم همه چیز دور سرم می چرخید...آدمای دور و برم رو مثل صحنه های اسلوموشن می دیدم...باورم نمی شد...تا شب حدود ده، یازده بار از حال رفتم و بیهوش شدم...اصلا تو حال خودم نبودم...یه حس لعنتی...یه تهوع درد آور...یه تجربه ی تلخ دیگه...یه درد...یه اتفاق...یه امتحان دیگه...یه بدبختیه دیگه...کدومشون رو میشه باور کرد؟؟؟...امید داشتم...دعا می کردم...مامان تو رو خدا...به کمان رحم کن...من هیچی...مامان...اما مامان دیگه شده بود مثل کبوتری که در آرزوی پرواز جان داده بود...صدای مارو نمی شنید...تو یه دنیای دیگه بود...مثل اینکه داشت راستی راستی یه زندگی جدید و راحت رو شروع می کرد...یه زندگی دوباره...

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

واقعاٌ دل دریا می خواد و قامتی استوار مثل کوه...تا بتونی حتی به خودت بقبولونی که مرگ حقه و همه یه روز رفتنین!...اما مامان باور کن الان وقتش نبود...بچه که بودم همیشه به معنای کلمه یتیم فکر می کردم...اما الان خودم دیگه این کلمه رو با تمام وجود حس می کردم...مراسم و ختم و این مناسبتا همشون مثل یه فیلم برگزار شد...یه فیلمی که من هنوز باور نداشتم که ضبط شده از یه داستان مستنده...{از اینکه قدرت بیان مراسمارو ندارم عذر می خوام}...یه مدتی رو من و کمان همش از این خونه به اون خونه می رفتیم...کمان سال دیگه کنکور داشت و باید درس می خوند...اما بد تر از من دست و دلش به زندگی نمی رفت و فکرای تو در تو اجازه زندگی کردن و نفس کشیدن رو هم بهش نمی دادن...خونه هر کی می رفتیم حس حقارت یتیمی مثه خوره میفتاد تو جونمون...این بود که به بهونه درس کمان هم که بود گذاشتیم و اومدیم خونه خودمون...خونه ای که حتی درز پنجره هاشم مارو یاد بابا مامان مینداخت...خاله پری اومده بود با ما زندگی کنه...اول می خواستیم بریم خونه خاله پری و خونه خودمون اجاره بدیم تا بلکه کمک خرجیمون باشه...اما کمان قبول نکرد و گفت به خاطر مامانم که شده بذا چراغ خونه رو روشن نگه داریم...منم که همش فکر می کردم مامان هنوز زنده است و مردنش دروغه به خودم وعده می دادم که میاد همین جا و ما باید منتظرش بمونیم...حس انتظاری که آدم بعد از اینکه کسی رو از دست میده پیدا می کنه...بعد از دو ماه، کادوی روز مادرم که حالا یه کادوی نافرجام بود رو برداشتم و رفتم سمت همون مغازه ای که کار می کردم...صاحب مغازه حالا دیگه خیلی کمکم می کرد...همش به هر بهونه ای که بود برامون خرت و پرت می خرید و می آورد...خاله پری هم می رفت سر کار...با حقوقی که من و پری می گرفتیم تقریباً یه زندگی که نمیشه گفت، یه روز مرگی عادی می گذروندیم...کمان از همیشه بیشتر درس می خوند...مدرسه ها شروع شده بود و من تنهایی رفته بودم ثبت نام...اول مهر یه حس غریب تو وجود هر دانش آموزی هست که من این احساسم شده بود یه حس تلخ...هم کار می کردم...هم درس می خوندم...با پولایی که تو تابستون جمع کرده بودم کمان رفته بود کلاس کنکور هم ثبت نام کرده بود...حس می کردم که خودم که نمی تونم درس بخونم...حد اقل کمک کنم تا اون به یه جایی برسه...خیلی درس می خوند...رشته اش ریاضی بود...قیافه اش شده بود شبیه رابینسون کروزوئه...هم عزادار بود هم این قدر درس می خوند که نمی رسید به خودش برسه...یه سال تموم رخت و لباسای مشکی می پوشیدیم...کسی رو هم نداشتیم بیاد از تنمون در بیاره...نزدیکای عید بود...روزا همین جوری می گذشتن و برا من تکراری شده بودن...عید امسال با عید هر سال خیلی فرق داشت...این دفعه دیگه دور سفره هفت سین نه مامان بود که قرآن بخونه و نه بابا بود که برا یه بارم شده بخنده و به ما عیدی بده...این دفه دور سفره هفت سین یه گلدون بود که یه سال بود آب نخورده بود و یه ماهی بود که تو لحظه ی تحویل سال قرار بود جون بده...عید رو صبح تا شب کار کردم تا بتونم بقیه پول کلاسای کمان رو بدم...کار می کردم...درس می خوند و به هیچ چیز دیگه ای هم توجه نداشتم...پری هم نقشش مثه کمان بود برای من...هیچ تاثیری تو سرپرستی ما نداشت...شاید هم بعضی جاها بود که من کمکش می کردم...خیلی زود بزرگ شده بودم...پتانسیل این همه بزرگ شدن رو نداشتم...روزای دلگیر بهار اون سال این قدر سخت و طولانی گذشتن که وقتی بهار تموم شده بود من حس می کردم ده تا بهار پشت سر هم تموم شده...هر روز مامان میومد جلو چشمم و نصیحتم می کرد...حالا دوباره تابستون شده بود...آره خاک سرده و منم داشتم عادت می کردم که نه بابایی دارم و نه مادری...امتحانام که تموم شد بدون استراحت رفتم سراغ کارم...می خواستم بازم پول جمع کنم و یه زندگی راحت برا کمان درست کنم تا حتی احساس هم نکنه نسبت به بقیه یه چیزایی کم داره...کمان هم درس می خوند و درس می خوند...رشته اش ریاضی بود...آدم با انگیزه ای بود...انگیزه اش برام مثال زدنی بود...کنکور رسیده بود...روز کنکور تا محل امتحانش باهاش رفتم...نه استرسی داشت و نه دلهره ای...آره ...این قدر شکست خورده بود که شکست تو کنکور براش کوچیک بود...این بود که با خیال راحت قدم بر می داشت...تا وقتی امتحانش تموم بشه و بیاد بیرون کلی صلوات فرستادم و دعا کردم...وقتی دیدم که همه دارن گریه می کنن و میان بیرون و کمان داره می خنده...خیلی خوشحال شدم...داشتم حس می کردم که یه چیزی داره پیدا می شه که به امیدش بشه روزا رو شب کرد...کمان موفق شده بود...روز اعلام نتیجه ها هم همین جوری می خندید...خیلی خوشحال شده بودم...کم کم داشتم به خودم و بودنم امیدوار می شدم...کمان قبول شده بود...مهندسی برق...تو بهترین دانشگاه فنی کشور...خیلی دوست داشتم یه شیرینیه خوب براش بخرم...اما زورم بیشتر از خریدن سه تا بستنی سالار نرسید اون روز...جمعه ی خوبی بود...کلی شاد بودیم سه تایی و کلی تو سر هم زدیم!!!کلی خندیدیم...اما من شاید باور نمی کردم که یه روز برا این خنده هام باید گریه کنم...